تبليغاتX
گلخزان من









دی پنجاه و هشت...

و ما در بیست دی پنجاه و هشت به این خرابه پرت شدیم:



1024x768

من و این سزمین بی شاعر

من و این کوچه های یاغی کش

من واین باتلاق بی لبخند

من و این موسم اقاقی کش

 

دی پنجاه و هشت بی آبی

دی پنجاه وهشت بی نانی

بادی از مرقد پدر واشد

پسری شد به نام ویرانی

 

دی پنجاه وهشت خورشیدی

دی پنجاه و هشت تبعیدی

اشکی از چشمهای مادر ریخت

پسری شد به نام نومیدی

 

پدرم دعوی خدایی کرد

مادرم تن به لن ترانی داد

خونی از شرمگاه مادر رفت

ببر مازندران به خاک افتاد

 

پدرم همت مضاعف کرد

که جهنم شود بهشت من

من به این خاک تیره پرت شدم

تف و لعنت به سر نوشت من

 

همه مستراح های جهان

پرشد از فضله و جناب پدر

پرتمان کرد مثل یک مدفوع

وسط کوچه های بابلسر

 

که خودم را چنین شکست دهم

که خودم را چنین مچاله کنم

پشت دیوارهای پي در پي

قرص و افیون به خود اماله کنم

 

پرتمان کرد توی این دنیا

تا به این آب و دانه خوش باشیم

توی این سگ سرای بی قانون

به جماع شبانه خوش باشیم

 

پرتمان کرد توی این دنیا

تا به انکار خود بپردازیم

غزل اولی تمام شود

غزل دیگری بیاغازیم

 

پرتمان کرد توی این دنیا

تاپی کیسه دوختن باشیم

همه در حال سوختن باشند

ما پی خود فروختن باشیم

 

پرتمان کرد توی این دنیا

تاسرو همسری درست کنیم

چون پدر بیرقی بیفرازیم

پسر دیگری درست کنیم

 

لای لایی بخواب دلبندم

که شبیه پدر بزرگ شوی

هرکجا گله ایست چوپان و

هرکجا بره ایست گرگ شوي

 

 

لای لایی بخواب دلبندم

هیچ راهی به هیچ جایی نیست

آسمان را نوشتم و دیدم

که درآن جز مگس خدایی نیست

 

لای لایی بخواب شورش جان

این قفس خانه نیست زندان است

مچل باغ بی درخت نباش

خانه از پای بست ویران است

 

اشتباه من و تو هم این بود

که در این باتلاق گل کردیم

حرفهای کبوترانه زدیم

بین مشتی کلاغ گل کردیم

 

لای لایی بخواب دلبندم

توسر و همسری درست نکن

بیرقت را به دست خود بنواز

پسر دیگری درست نکن

 

لای لایی بخواب شورش جان

جمعه را شنبه ای نمی اید

دل به این سکس نیمه کاره نبند

پهلوان پنبه ای نمی آید






نوشته شده توسط محمود در جمعه بیست و سوم دی 1390 ساعت 19:35

آه! ياغي چه با خودت كردي؟!


زخمي زخم بي همانندي !

رنجي رنج بي هماوردي!

ببر زخمي ! پلنگ رنج آجين!

بر سر بيشه ات چه آوردي ؟!...

كيستي؟ چيستي؟ چه مي گويي ؟

بچكان ماشه را خلاصم كن

بچكان ماشه را كه برگردم

بچكان ماشه را كه برگردي

سالها بي درخت و بي لبخند

از بهار و جوانه حرف زدي

حرفهاي تو را نفهميدند

پدر گريه را در آوردي

بچكان ماشه را اميدي نيست

به خداوندي خداوندت

بچكان ماشه را معما مرد

بچكان ماشه را كه برگردي

با كس و ناكس و كريم و لئيم

از كرامات ابر و گل گفتي

هرچه در چنته ي جنونت بود

پاي سنگ و علف تلف كردي ...

كيستي ؟ چيستي؟ چه مي گويي ؟

يك يهودي كه خسته ي سفر است

يك بهايي كه سخت دربه در است...

آه! ياغي! چه با خودت كردي؟!...

كاش ياغي! به جاي گل گفتن

از كرامات عشق و آزادي

مي نشستي و كنج خانه ي خود

وسط گريه و خودارضايي...

فيلم پورنو نگاه مي كردي...






نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390 ساعت 16:53

برج ویران ...

 

 

به سارا عدنانی و محبت خانواده ی مهربانش به من و همسرم

با یادی از برج ویران حسین منزوی

 

برج ویران، مزار درجریان،

برج ویران، مزار در حرکت،

برج ویران، جنازه ی در جان،

نان خور سفره های بی برکت،

 

 

برج ویران، مزار در جریان،

در پی کفن و دفن خویشتن است

قهرمان به باد رفتن هاست

برج ویران شهید بی کفن است

 

 

روی دوشش جنازه می کشد وـ

تهمت زندگی به او بستند

لاشه اش بر زمین نخواهد ماند

مارها،  موریانه ها،  هستند

 

 

برج ویران، عمارت ویران،

برج ویران که گفته اند، منم

برج ویران منم که مدت هاست

در پی کفن ودفن  خویشتنم

 

روی دوشم جنازه می کشم وـ

تهمت زندگی به من بستند

نگرانم نباش! خواهرجان!

مارها،  موریانه ها، هستند

 

برج ویران رو به نابودی

برج ویران رو به تدفینم

همه ی زنده های دنیا را

تپه ای از جنازه می بینم

 

 

بوی تابوت مرده را دارد

چارچوب شناسنامه ی من

خانه بر ابر و آب ساختن است

بند بند اساسنامه ی من...

 

 

یار روزان بی سرانجامی!

یا روزان یارکش!  سارا!

تو به گوش پرنده ها برسان

شرح پروازمرگی  مارا

 

 

تو به گوش پرنده ها برسان

که چها بر سر جنونم رفت

بس که سرخوردم از بد و باران

غیرت خاک و عرق خونم رفت

  

سنگ باران و جنگ باران است

هیچ آیینه ای مجالم نیست

سرنوشتی به جز قفس مرگی

جای پرواز توی فالم نیست

  

یار روزان بی سرانجامی!

یار روزان یارکش! سارا!

برج ویران منم که می بینی

متحمل،    جنون دنیا را...

 

 گفته بودی بهار در راه است

                             گفته بودی بهار می آید

گفته بودی کمی تحمل کن

                            باغ ما هم به بار می آید

گفته بودی بهار، اما من

                           چشم وا می کنم بهاری نیست

آه سارا! به جای عطر و نسیم

                         بوی سنگ مزار می آید...

 

 (برج ویران منزوی)،  آری!

(برج ویران منزوی) شده ام

دلم از چارپاره ها  پر بود

قاتل  جان  مثنوی   شده ام:

 

 می نویسم زمانه نامرد است           چه بلاها سرم نیاورده است

می نویسم (زمانه خونریز است)      می نویسم که (محتسب تیز است)

می نویسم به من امیدی نیست          تیرگی را سر سپیدی نیست

می نویسم هنوز غم دارم                دلخوشی را هنوز کم دارم

می نویسم نمی توان خندید              سیب های نچیده ام گندید

باغ من عرصه ی جوانمرگی است   سرنوشت بهار بی برگی است

خانه ی بی پرندگی شده ام             دشمن جان زندگی شده ام

شب وروزم شکنجه باران است      خانه ام قتلگاه باران است

زندگی نیست تلخ و دشنام است      معنی مرگ نابهنگام است....

  

برج ویران منزوی شده ام

برج ویران منزوی سارا!

تو برای جهان روایت کن

شرح بر بادرفتن مارا...

 

آه سارا! اگر خدایی بود

به کبوتر پرندگی می داد

آدمی زاده گرگ زاده نبود

به برادر کشی نمی افتاد...

  

یار روزان بی سرانجامی!

یار روزان بیکسی! سارا!

کاش دست من و تو می دادند

رتق و فتق امور دنیا را






ادامه مطلب . . .

نوشته شده توسط محمود در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390 ساعت 15:42

روزگاری است سخت بی فریاد
 

      (  ۲۲  اردیبهشت بهترین روز دنیاست. من دوساله می شوم. زنده باد زندگی بدون مواد مخدر و مشروبات الکلی!)

 

 

(در کشوری که گربه اش را موش ها خوردند) شاعر بودن دشوار است.

در کشوری که از (سه رنگ پرچمش) (سهم این نسل چوب پرچم بود) شاعر ماندن سخت است

در کشوری که (سرنوشت درختان باغش تبر است) شاعر بودن و شاعر ماندن از آن دست کارهاست ....

 

این آخرین سروده ی سید مهدی موسوی است. شاعری که در این کشور شاعر هست و  شاعر خواهد ماند:

 

 

خون می جهد از گردنت با عشق و بی رحمی

در من دراکولای غمگینی ست… می فهمی؟!

خون می خورم از آن کبودی ها که دیگر نیست

در می روم این خانه را… هرچند که در نیست!

عکس کسی افتاده ام در حوض نقاشی

محبوب من! گه می خوری مال کسی باشی

گه می خوری با او بخندی توی مهمانی

می خواهمت بدجور و تو بدجور می دانی

هذیان گرفته بالشم بس که تبم بالاست

این زوزه های آخرین نسل ِ دراکولاست

از بین خواهد رفت امّا نه به زودی ها!

از گردن و آینده ات جای کبودی ها

حل می شوم در استکان قرص ها، در سم

محبوب من! خیلی از این کابوس می ترسم!

زل می زنم با گریه در لیوان آبی که…

حل می شوم توی سؤال بی جوابی که…

می ترسم از این آسمان که تار خواهد شد

از پنجره که عاقبت دیوار خواهد شد

از دست های تو به دُور گردن این مرد

که آخر قصّه طناب ِ دار خواهد شد!

از خون تو پاشیده بر آینده ای نزدیک

از عشق ما که سوژه ی اخبار خواهد شد!

می چسبمت مثل ِ لب سیگار در مستی

ثابت بکن: هستم که من ثابت کنم: هستی

سرگیجه دارم مثل کابوس زمین خوردن

روزی هزاران بار مردن! واقعا مردن!!

بعد از تو الکل خورد من را… مست خوابیدم…

بعد از تو با هر کس که بود و هست خوابیدم!

بعد از تو لای زخم هایم استخوان کردم

با هر که می شد هر چه می شد امتحان کردم!

خاموش کردم توی لیوانت خدایم را

شب ها بغل کردم به تو همجنس هایم را

رنگین کمان کوچکی بر روی انگشتم

در اوّلین بوسه، خودم را و تو را کشتم

هی گریه می کردم به آن مردی که زن بودم

شب ها دراکولای غمگینی که من بودم!

و عشق، یک بیماری ِ بدخیم ِ روحی بود

تنهایی ام محکوم به سـ-کس گروهی بود

سیگار با مشروب با طعم هماغوشی

یعنی فراموشی… فراموشی… فراموشی…

تنهایی ِ در جمع، در تن های تنهایی

با گریه و صابون و خون و تو، خودارضایی

دلخسته از گنجشک ها و حوض نقاشی

رنگ سفیدت را به روی بوم می پاشی!

لیوان بعدی: قرص های حل شده در سم

باور بکن از هیچ چی دیگر نمی ترسم

پشت ِ سیاهی های دنیامان سیاهی بود

معشوقه ام بودی و هستی و… نخواهی بود

 

 

 به من تبریک بگویید که خوش خوشانم شود






ادامه مطلب . . .

نوشته شده توسط محمود در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 ساعت 14:41

پسر من بزرگ خواهد شد

 

 

پسر من بزرگ خواهد شد ...

 






نوشته شده توسط محمود در شنبه بیستم فروردین 1390 ساعت 20:10

غزل : منم ، پاییز !
سلام

امروز به پیشنهاد آقای یاغی تبار رفتیم و سری به کارهای زیبای خانوم روجا رضایی زدیم. چندتا تصویر از تابلو های زیبای ایشان را در زیر برایتان می گذارم که شما نیز همچون ما لذت ببرید.


توضیح :

نقاش : خانم روجا رضایی

تحصیلات : فارغ التحصیل ادبیات انگلیسی

آدرس وبلاگ : اتاق نارنجی

نکته : برای دیدن عکس های بیشتر به ادامه ی مطلب بروید. 

غزلی از آقای یاغی تبار____________________________________


خدا حافظ ! صمیمی ! فصل رویاهای یأس انگیـز !

حلالم کن که کم کم رفع زحمت می کنم پاییــز !

بهار از من تــقــاضــا کـــرد با او همقدم باشـــم

کنار رود ، این سقّای شـالــیــزار حاصـل خــیـــز

بیــا کــه بـیــوگـان شــعــر مـا آبـسـتـن یـأسـنـد

امید بکـــر بی همخوابه ای شیــریــن بی پـرویــز !

ببین ما ول معطل بوده ایم  ایـنـجـا نـفهـمـیـدیـم

که هرگز سدر و طوبی را نمی کارند در جالــیـــز

به ناموس بشر یعنی قلم هامان ستم ها رفــت

شـمـاها بی خــیــال آن و ما تـوتم پـرستـان نیـز

کسی در می زند (( هی کیمسن ؟*))

                                       _ واکن بهار آلود !

منم فرزند نا مشروع تـابـسـتــان مــنــم ، پایــیـز

پی نوشت ________________

* به زبان ترکی یعنی " کیه پشت در ؟"

نکته : تمام نظرات شما را آقای یاغی تبار شخصا می خوانند.






ادامه مطلب . . .

نوشته شده توسط محمود در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 ساعت 17:37


دیو در من،فرشته در من/علی اکبر یاغی تبار/1391

مرد مه آلود / محمدعلی رضازاده / 1391

واپسین تانگ در مهتاب / محمدرضاحاج رستم بگلو

دختری با کلکسیون کبریت هایش / محمدرضاحاج رستم بگلو